توی آسانسور برای هستی ده ثانیه میشود ده ساعت ارزش ثانیه ها انجا معلوم می شود برایش ۱۱۰ طبقه را
آمد پایین نزدیک غروب بود و هوا کم کم تاریک میشد.
این لحظه برایش شبيه واحد ترکیب رنگهای سالهای دانشگاه بود ترکیب رنگهای گرم نارنجی و زرد و قرمز که کمی مشکی اضافه شده و هر لحظه کدر تر میشود با سرعت همیشگی و فکرهایی که مثل
گازهای معلق در هوا در سرش میچرخیدند رانندگی میکرد فکر غذای مشترکی که همه بچه ها دوست داشته باشند برای شام و لیست کارهایی که عقب مانده
بود همه مثل بادکنهای هلیوم معلق بودند فروشگاه جایی بود که جای پارک نبود یکی از چیزهایی که در
تهران نشانه خوش شانس بودنت هست پیدا کردن جای پارک بود و امروز هستی خوش شانس بود.
جلوی پاساژ پارک کرد و دو تا دو تا پله ها را رفت بالا درب اتوماتیک او را ندید اصلا فازشان را نمیفهمید بعضی
هایشان خیلی چشمهای ضعیفی داشتند و آدم را نمی دیدند. با یک نرمش به اینور و آنور در بالاخره باز شد و بعد از برانداز عینکهایی که به نظرش همه شبیه هم بودند وارد عینک فروشی شد . فریم های طلایی و پلاستیکی و رنگی و لنزهای مستطیلی و گرد و بیضی شاید الان برایش مفهومی نداشت و مردی که داشت جلوی آینه ده تا عینک را روی صورتش امتحان میکرد
درک نمی کرد.
با صدای خانمی که گفت بفرمایید خانم
صورتش برگشت و حواسش جمع شد هستی انگار هنوز آماده پذیرش عضو جدید برای شخصیتش نبود با دادن شماره به منشی یک جعبه خیلی زیبا که دسته اش شبیه دو تا شیشه عینک طراحی شده بود روی میز
محافظ عینک قرمز بود که انگار عینک داخل آن گذاشته شده بود و یک اسپری و دستمال طوسی براق با سرعت از فروشگاه بیرون آمد و در جعبه را باز کرد دلش نمیخواست توی فروشگاه عینک را امتحان کند
جهید توی ماشین و آینه توی ماشین را به سمت خودش چرخاند و عینک دسته قهوه ای که بغلش نگین
دار بود با شیشه مستطیل شکل را برداشت و روی گوشهایش تنظیم کرد آینه هستی جدید را نشانش داد برایش غریبه بود از بچگی از عینک خوشش نمی آمد انگار چیز اضافه ای بود روی صورتش ولی انگار این هم یک پازل جا افتاده از هستی بود و الان پیدایش کرده بود و سر جایش گذاشته بود سریع گوشی را باز کرد عکس بچه هایش را آورد انگار برف پاک کن ماشین
را زده باشد بعد یک باران و بخار آب زیاد همه چیز شفاف بود و بزرگ سریع سراغ پیامهایش رفت راحت حروف را می دید و نمیخواست گوشی را دور ببرد تا پیامی را بخواند. انگار برچسب مات کن که در بچگی دیده بود روی شیشه ها می زنند برای مات کردن و هیچوقت دلیلش را نفهمید که چرا با یک برچسب مهمترین ویژگی شیشه را از آن میگرفتند. از روی چشم هایش کندند و همه چیز زیباتر شده بود ماه ها بود
که دنیا را اینگونه دیده بود الان دلش میخواست برود و زل بزند به چشمها و صورت بچه هایش و همه کسانی که دوستشان دارد با خودش گفت الان اولین گام نویسنده شدن را برداشتم اصلا مگر نویسنده بدون عینک میشود با این فکر خودش را برای پذیرفتن عضو جدید آماده میکرد. چند دقیقه توی ماشین با خودش خلوت کرد تا به عینک اش عادت کند . شاید
باید بهتر و شفاف تر و بزرگتر و با جزئیات بیشتر دنیا
را می دیدم